تبلیغات
برا آنان که می اندیشند - مطالب دفاع مقدس
برا آنان که می اندیشند
جانم فدای رهبر
جمعه 1391/12/11 :: نویسنده : حسین

shohadaye-gomnam-1500-01

فاطمیه شهریست نزدیک کرمان که نام قبلی آن اختریه میباشد.

محبین حضرت فاطمه زهرا (س) به عشق ویاد آن بانوی بی مزاربرای حضرتش گنبد و بارگاهی ساخته اند و از آن زمان آنجا نام فاطمیه به خود گرفته است .

چندی پیش جمعی ازمردم آن منطقه از ستاد مربوط به شهدای گمنام در خواست میکنند که پنج نفرازاین شهدا را برای متبرک کردن آن مکان در آن قسمت دفن نمایند روز موعود فرا رسید پیکر مطهرپنج نفر از شهدای گمنام بر روی دستان مردم این شهر تشیع ،و در آن مکان دفن شدند .

سپس برای آن عزیزان مراسمی در همان شب برگزار می شود .وسط روضه سید الشهدا..

یک جوونی بلند میشه و  نظم جلسه رو بهم میزنه

 میگه من باید حرف بزنم

همه میگن جوون بشین خوب نیست مجلس رابهم زدی

جوون میگه نه من باید حرفمو بزنم

مردم میگن مجلش شهدا رو بهم زدی گناه داره

جوونه میگه نه من حرفی دارم که باید همینجا بگم

میگن خب حرفتو بگو تا بعد مراسم رو ادامه بدیم

جوونه شروع میکنه بتعریف کردن : میگه من چند وقت هست مشکلی داشتم به هر دری بگین من زدم کارم درست نشد

تااینکه چند روز پیش دیدم که تو خیابون پلاکاردهایی هست که مردم رو  دعوت کرده برای تشییع شهدای گمنام بیاین .

منم امروز گفتم اینها اینجا غریبند خوبه منم برم برای تشیع جنازه

رفتم توی جمعیت خودم رو زیر تابوت یکی ازشهدا رسوندم

شروع کردم راز دل کردن با همون شهید که : شما منتخب خدایین

خداشما را گلچین کرده پس پیش خدا واسطه بشین مشکل من حل بشه

خلاصه مراسم تدفین تموم شدمنم برای ناهار ونماز رفتم خونه

با خودم گفتم یک کمی بخوابم بعد به مراسمی که شب برای شهدا گرفتند برم  

بین خواب وبیداری بودم دیدم جوونی اومد منو به اسم صدا زد ،

من باتعجب گفتم : شمارو نمیشناسم شما کی هستین ؟

جوون رو کرد به من وگفت من همون شهیدیم که صبح زیر تابوتشو گرفته بودی غصه نخور نا امید نشو مشکلت حل میشه من وشهدای دیگه برات دعا کردیم .

من وقتی اینوشنیدم خیلی خوشحال شدم رو به شهید کردم وگفتم شما هم کاری دارین که من براتون انجام بدم ؟

سرش راپایین انداخت و پس از مدتی بلند کرد وگفت : آره

مادری دارم سیزده ساله چشم انتظار منه

برو واونو از چشم انتظاری در بیار، خونه مااهواز فلان خیابون فلان کوچه ، پلاک فلانه تو کوچه مون از هر کسی بپرسی خونه دانشجو مفقودالاثر ، هادی راستین کجاست ؟

 همه نشونت میدن

حرف جوون تموم شد...

فضای مجلس دگرگون شده بود

حاجی نبوی مداح مجلس شهدا فورا با تلفن همراهش مسئول بنیاد شهید اهواز را پیدا میکنه ماجرا رو برای او تعریف میکنه ومسئول میگه : باید صبر کنید تا من تو افراد مفقوالاثر جستجو کنم خبرش را میدم بعدگذشت زمانی صدای گریه آلود مسئول بنیاد شهید میومد که حرفهای جوون رو تایید کرد.

وقتی عده ای رفتن در خونه مادر شهید تا در زدن

پیرزنی در را باز کرد

 تا اونها را دید گفت :خبر از پسرم برام آوردین ؟

الان هرکی فاطمیه بره روی سنگ قبرمزارآن شهید نوشته شده دانشجوی شهید هادی راستین از اهواز





نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1391/12/7 :: نویسنده : حسین
شهید حمید باکری از اول تا آخر
شهید حمید باکری از اول تا آخر

قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
نام : حمید باکری
نام پدر : حسین
تاریخ تولد :-/9/1334
محل تولد :آذربایجان‌غربی / ارومیه
تاریخ شهادت : 6/12/1362
محل شهادت : جزیره مجنون
طول مدت حیات :28 سال
مزار شهید : مفقودالجسد
آخرین سمت : قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا
تولد و کودکی
در آذر سال 1334 در شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود . در سنین كودكی مادرش را از دست داد و دوران دبستان و سیكل و اول دبیرستان را در كارخانه قند ارومیه و بقیه تحصیلاتش را در دبیرستان فردوسی ارومیه به پایان رساند. بعلت شهادت برادر بزرگش علی كه بدست رژیم خونخوار شاهنشاهی انجام شده بود با مسائل سیاسی و فساد دستگاه آشنا شد . بعد از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش مهدی فعالیت موثر خود را علیه رژیم آغاز كرد و خود سازی و تزكیه نفس شهید نیز بیشتر از این دوران به بعد بوده است .
تحصیلات
در سال 1355 ظاهراُ بعنوان تحصیل به خارج از كشور سفر می‌كند ، ابتداء به تركیه و از تركیه جهت گذراندن دوره چریكی عازم سوریه میشود و بعد به آلمان رفته و در دانشگاه اسم نویسی كرده و فقط یك هفته در كلاس درس حاضر می شود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
با هجرت امام«مد ظله العالی»به پاریس عازم پاریس می شود و از آنجا هم جهت آوردن اسلحه به سوریه می‌رود و با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران مراجعت، جهت پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی در مراكز نظامی مشغول فعالیت می‌شود و با تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال 57 به عضویت سپاه درآمده و به عنوان فرمانده عملیات با عناصر دست‌نشانده امپریالیسم شرق و غرب كه در گروهكها و احزابی كه بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب شروع به فعالیت كرده بودند به مبارزه می‌پردازد .
در عملیات پاكسازی منطقه سرو و آزادسازی مهاباد ، پیرانشهر و بانه نقش مهم و اساسی داشته و در آزاد سازی سنندج با همكاری فرمانده عملیاتی منطقه با استفاده از طرحهای چریكی كمر ضد انقلاب وابسته و ملحد را در منطقه شكسته و باعث گردید كه سنندج پس از مدتها آزاد گردد .
ورود به بسیج و جنگ تحمیلی
شهید با فرمان امام مبنی بر تشكیل ارتش بیست میلیونی مسئول تشكیل و سازماندهی بسیج ارومیه شد ودر این مورد نقش فعالانه و موثری ایفا نمود . همیشه از بسیجی‌ ها و از قدرت الهی آنها سخن می گفت . با شروع جنگ تحمیلی جهت مبارزه با بعثیون كافر به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد مراجعت نمود .
مدتی در شهرداری بصورت افتخاری در سمت مسئول بازرسی مشغول خدمت گردید و چون كار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام كند مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه 7 آبادان را بعهده گرفته و به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت . وی در زمره خاطراتش كه از بسیجی ها صحبت می‌كرد می‌گفت كه دو سه تا نوجوان بودند هر هر قدر اصرار كردیم كه پشت جبهه كار كنند قبول نكردند و شروع كردند به گریه كردن كه باید ما در خط مقدم باشیم و می‌گفت : اینها به انسان نیرو می دهند و باعث تقویت ایمان در آدمی می‌شوند .
شرکت در عملیات های مختلف
بعد از بازگشت مرتب از مزایای جنگ كه بقول امام این جنگ یك نعمت است كه فرزندان این مملكت را الهی كرده و آنها را از زندگی دنیایی به معنویت كشانده است . حمید برای مدتی از سوی جهاد سازندگی مسئولیت پاكسازی مناطق آزاد شده كردنشین در منطقه سرو را عهده دار گردید كه در آن شرایط كمتر كسی می‌توانست چنان مسئولیتی را بپذیرد . سپس بعنوان مسئول كمیته برنامه ریزی جهاد استان تعییین شد و چون در هر حال جنگ را مسئله اصلی می‌دانست و می‌اندیشید كه در جبهه مفیدتر است حضور دائمی‌اش را در جبهه های نبرد با صدام متجاوز از عملیات فتح‌المبین شروع نمود ، در عملیات بیت‌المقدس فرمانده گردان تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی كه نمود نقش موثری در گشودن دژهای مستحكم صدامیان در ورود به خرمشهر را داشت و بالا‌خره با لشكر اسلام پیروزمندانه وارد خرمشهر شد و بعد از عملیات رمضان برای فعالیت دائمی در سپاه پاسدارن مصمم گردید .
در عملیات موفقیت‌آمیز «مسلم‌بن‌عقیل» بعنوان مسئول خط تیپ عاشورا استقامتش در ارتفاعات سومار یادآور صبوری و شجاعت یاران امام حسین (علیه السلام ) بود كه چندین بار خودش در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجك دستی به صدامیان شركت نمود و از ناحیه دست مجروح شد و بر حسب شایستگی كه كسب نمود از طرف فرماندهی كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان فرمانده تیپ حضرت ابو‌الفضل (علیه السلام ) منصوب گردید .
بعد از عملیات والفجر مقدماتی بعنوان معاون لشكر 31 عاشورا راه مولایش حسین بن علی (علیه السلام) را ادامه داد استقامت و تدابیرش در مقابل صدامیان همیشه برای یارانش الگو بود شركت در عملیاتهای والفجر 1 و2 و4 از افتخاراتش بود كه همیشه دوش بدوش برادران رزمنده بسیجی‌اش در خطوط اول حمله شركت داشت و با خونسردی زیادی كه داشت همیشه فرماندهان زیر دستش را به استقامت و تحمل شداید صحنه های نبرد ترغیب مینمود و به آنها یاد می‌داد كه چگونه با دست خالی از امكانات مادی در مقابل دشمن كه سراپا پوشیده از زره و پیشرفته ترین امكانات جنگی عصر حاضر می‌باشد فقط بااتكاء به ایمان و روش حسینی باید جنگید .
عروج
در والفجر یك از ناحیه پا و پشت زخمی و بستری گشت كه پایش را از ناحیه زانو عمل جراحی كردند . اطرافیانش متوجه بودند كه از درد پا در رنج است ولی هیچوقت این را به زبان نیاورد و بالا‌خره در عملیات فاتحانه خیبر با اولین گروه پیشتاز كه قبل از شروع عملیات بایستی مخفیانه در عمق دشمن پیاده می‌شدند و مراكز حساس نظامی را به تصرف در می‌آوردند و كنترل منطقه را در دست می‌داشتند عازم گردید و در ساعت 11 شب چهارشنبه 3 اسفند 62 شروع عملیات خیبر بود كه با بی سیم خبر تصرف پل مجنون (كه به افتخارش پل حمید نامیده شد)در عمق 60 كیلومتری عراق را اطلاع داد . پلی كه با تصرف كردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نیروههای موجود در جزایر را فراری دهد و یا نیروی كمكی برای آنها بفرستد در نتیجه تمام نیروههایش در جزایر كشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجی‌های شجاعش ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات بود و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروههای زرهی دشمن فقط با نارنجك و آرپی جی و كلاش ولی با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت خودش و یارانش در حفظ آن پل مهم جنگیدند و در همانجا به لقاء‌الله پیوسته و به آرزوی دیرینه‌اش دیدار سرور شهیدان امام حسین (علیه السلام ) نایل آمد .
به جاست یاد شود از یار باوفایش شهید مرتضی یاغچیان معاون دیگر لشكر عاشورا مه ادامه دهنده راه حمید بود و بعد از شهادت حمید سنگر او را پر كرد و عاقبت او هم بعد از دو روز مقاومت در سنگر حمید بشهادت رسید .
روحش شاد و یادش گرامی باد. او هم از رزمندگان امام حسین (علیه السلام ) بارها در عملیات زخمی شده و رشادت ها نشان داده بود و شاید بخاطد علاقه زیادی كه این دو برادر بهم داشتند و پشتیبان هم در صحنه های نبرد بودند در یك سنگر بشهادت رسیدند و یاد آور شجاعت و شهامت و استقاما حسین گونه در صحنه های نبرد حق علیه باطل شدند.
شهید حمید باكری در این چند سال اخیر لحظه‌ای ‎آرامش نداشت دائماً در تلاش بود و چنانچه در وصیتنامه‌اش هم قید كرده معتقد به كسب روزی از راه ساده نبود ، از نمونه‌ بارز یك انسان متقی بور و صفاتیكه در اول سوره مباركه بقره و نیز حضرت علی (علیه السلام ) در خطبه همام در مورد متقین فرموده‌اند در او عینیت می‌یافت . (1)
خاطره ای از شهید به روایت همسرش
شهادتش دل خیلی‌ها را شکست، به خصوص برادرش مهدی را و به خصوص وقتی که یادش می‌افتاد مهمات به دستش نرسیده و تنها توی آن محاصره مانده من هم آنجا بودم کنار آقا مهدی. عراقی‌ها سعی داشتند تانک‌هایشان را عبور بدهند این طرف و بچه‌ها فقط با آرپی‌جی جلویشان ایستاده بودند...
بعد از رفتن حمید چهر‌ه‌ی آقا مهدی خیلی عوض شد. در هر سکوتش و هر آرامشش آدم حسن می‌کرد بر‌می‌گردد به طرفی خیره می‌شود که حمید شهید شده بود و او نتوانسته بود برود بیاوردش. (2)
خصوصیات شهید
گفتارشان از روی راستی ، پوشاكشان میانه روی‌ ، رفتارشان به فروتنی ، از آنچه خداوند برایشان روا نداشته چشم پوشیده‌اند و به علمی كه آنانرا سود رساند گوش فرا داشته‌اند ، دلهایشان اندوهناك است و آزارشان ایمن و بدنهایشان لاغر و خواستنی است و نفسهایشان با عفت و پاكیزگی است .
وی به مسئله ولایت یقین داشت و معتقد بود كه فقط با این طریق می‌توان انسان شد و لا غیر .انسانی خالص بود براستی كه شیعه علی (علیه السلام ) بود ، در همه حال خدا را می‌دید و رضایت او را در نظر داشت و از من شیطانی فرار می‌كرد . ظواهر دنیا در نظر او خیلی كم ارزش می‌نمود و از وابستگی‌های شرك آلود بشدت وحشت داشت و فرا ر می‌كرد ، اهل عمل بود نه اهل حرف و بالا‌خره تمام حرفهایش را در شهادتش گفت و دعای همیشگی او در نماز كه با التماس از خدا می‌خواست (اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلك) در ششم اسفند ماه سال 62 مستجاب شد و مختصر شدحی كه گذشت دوران طی شده شهید در این دنیا بود . اگر بخواهیم حق مطلب را ادا كنیم و از رشادتها و اخلاصها ، عظمت روح ، صبر ، استقامت و آنچه كه بود سخن بگوئیم زبان ما قاصر و قلم ناتوان خواهد بود .
از شهید دو امانت در بین ما است احسان 3 ساله و آسیه 11 ماهه كه انشاءالله دعای خیر امام امت فرزندان خلف پدرشان خواهدكرد . (3)
ردپای نور
مسوولیت شهید تاریخ عملیات نام عملیات
- 02/01/1362 فتح المبین 1
فرمانده یكی از گردانهای تیپ نجف اشرف 10/02/1361 بیت المقدس 2
- 23/04/1361 رمضان 3
- 09/07/1361 مسلم بن عقیل 4
- 17/11/1361 والفجر مقدماتی 5
- 21/01/1362 والفجر1 6
- 29/04/1362 والفجر2 7
- 27/07/1362 والفجر4 8
قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا 03/12/1362 خیبر 9
پی نوشت ها :
(1) برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا
(2) کتاب به مجنون گفتم زنده بمان / راوی: همسر شهید
(3) برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا
منابع :
سایت ساجد
سایت صبح




نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1391/11/3 :: نویسنده : حسین


دفاع مقدس و فرهنگ مهدویت
 

مقدمه

با نگاهی گذرا به انقلاب اسلامی ایران درمی یابیم که این انقلاب، حوادث تلخ و شیرین زیادی را پشت سرگذاشته و هر کدام از این حوادث، جلوه ی خاصی به این انقلاب شکوهمند داده است. یکی از این حوادث حساس، جنگی ناجوانمردانه بود که برضد این انقلاب آغاز شد. آحاد ملت ایران برای دفاع از دین و تمامیت ارضی خود، وارد عمل شدند و مقطعی حساس و بسیار درخشان در تاریخ این انقلاب عظیم به وجود آوردند که از آن مقطع، به «دفاع مقدس» یاد می شود.
بی شک دفاع مقدس ما معارف بسیار والایی را در درون خود دارد و به فرموده ی مقام معظم رهبری: «این جنگ، یک گنج است. آیا خواهیم توانست این گنج را استخراج کنیم یا نه؟ این هنر ما است که بتوانیم استخراج کنیم.» (1) اگر ما به دفاع مقدس همانند یک گنج نگاه کنیم پی می بریم که یکی از فرهنگ های اصیلی که در دفاع مقدس درخشان تر از گذشته شد، فرهنگ مهدویت است؛ بنابراین بین دفاع مقدس و فرهنگ مهدویت، رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد که به گوشه هایی از این رابطه اشاره می شود.

1. مبارزه با ظلم

مردم غیرتمند کشورمان به دلیل آشنایی با فرهنگ انتظار فهمیده بودند که هر شخص منتظر وظیفه دارد در مقابل کج روی ها و ظلم و ستم ها مبارزه کند و جامعه را به سمت آینده ای روشن پیش ببرد و در این راه از هیچ تلاشی - حتی دادن جان خود - دریغ نکند.
با نگاهی دقیق به جنگ تحمیلی می فهمیم که این جنگ را نگرشی همراهی می کرد که در پیروزی آن، بسیار مؤثر بود. این نگرش عبارت بود از: انتظار و عجین شدن این جهاد عظیم با فرهنگ مهدویت؛ زیرا فرهنگ مهدویت با فرهنگ استکبار و زورگویی کاملاً متضاد است و یک شخص منتظر، ظالم و مستکبر نیست؛ بلکه مستکبر ستیز است و هر جا ظلم و ستمی ببیند، در مقابل آن واکنش نشان می دهد.

2. پیروی از نایب امام زمان (عج)

مردم شجاع ایران با تبعیت از نایب امام زمان (عج) در عصر خود، راهی جبهه های جنگ شدند؛ چون می دانستند امام خمینی (قدس سره) در جایگاه نایب عام امام عصر (عج) است و نگاهش را از خط سبز مهدویت گرفته و شامل مصادیق بارز «رواه ی حدیثنا» می شود؛ به همین دلیل بسیجی ها پروانه وار، گرد شمع وجودش می چرخیدند و عاشق امام زمانشان بودند و عشق به امام راحل را در راستای عشق به امام زمان (عج) می دانستند؛ بنابراین خواسته ی امام راحل را در راستای خواسته ی امام عصر (عج) می دانستند و با این دیدگاه خاکریزهای دفاع مقدس را پر می کردند.

3. ایجاد ارتباط معنوی

بی شک در دوران هشت سال دفاع مقدس، افراد زیادی توانستند با حضرت مهدی (عج) ارتباط معنوی خوبی برقرار کنند؛ چون محیط سرشار از معنویت جبهه ها این زمینه را برای آنان فراهم می نمود. رزمندگان، با مناجات های شبانه ای که با آن حضرت داشتند و فریادهای روزانه ی «یا مهدی ادرکنی» در هنگام نبرد، اعتقاد به فرهنگ مهدویت را در خود عمیق تر می کردند.

4. افتخار سربازی امام عصر (عج)

در دوران دفاع مقدس، رزمنده ها خودشان را سرباز امام عصر (عج) می دانستند و معتقد بودند این مملکت، مملکت امام زمان (عج) و رهبر واقعی آنان، آن حضرت است. آنان اعتقاد داشتند آن کسی که در جبهه ها فرماندهی می کند، خود حضرت است و با این دید وارد جبهه ها می شدند؛ بنابراین نه تنها خسته نمی شدند، بلکه با تمام وجود در این راه گام برمی داشتند و سختی ها و مشکلات را با جان و دل می خریدند.
اگر به حوادث جنگ تحمیلی - به ویژه روزهای اولیه ی جنگ - نگاهی دقیق داشته باشیم، به خوبی درمی یابیم که جبهه ها سرشار از امدادهای الهی و همچنین الطاف امام عصر (عج) بوده است؛ چرا که طبق آمار و مستندات مراکز تحقیقاتی استراتژی جنگ، ملت ایران فقط با کشور عراق نمی جنگید. کشورهای زیادی علاوه بر کمک های انسانی و مالی، با در اختیار قراردادن تسلیحات نظامی و اطلاعات جاسوسی و ماهواره ای به عراق، این کشور را روز به روز بر ضد ملت ایران که واقعاً از نظر نظامی محروم بود، مجهزتر می کردند. به تعبیر مقام معظم رهبری: «جنگ صدام با ما، که جنگ یک دولت با ما نبود، جنگ بین المللی علیه ما بود» (2).
آنچه که با وجود دشمنان بسیار زیاد و امکانات بسیار کم، ملت ایران را شکست ناپذیر کرد، امیدواری آنان به پیروزی اسلام بر کفر بود که این امیدواری را از فرهنگ مهدویت به دست آورده بودند و باور داشتند که دست دیگری هست که این جنگ را هدایت می کند و سنگر به سنگر پیروزی را نصیب آنها می کند.
دلیل دیگر بر این ادعا این نکته است که اگر به سن و سال فرماندهان جنگ در رده های مختلف توجه کنیم، می فهمیم که بیشتر گردانندگان به ظاهر دسته ی اول جنگ، بین بیست تا سی سال سن داشته اند. علاوه بر فرماندهان جنگ، بیشتر کسانی که وارد میدان نبرد شدند، دارای سن کمی بوده ا ند. طبق آمار، « 15200 تن از شهدای دفاع مقدس، بین 14 تا 24 سال سن داشته اند» (3).

5. تبلیغ فرهنگ مهدویت در دنیا

از نکات قابل توجه در مورد فرهنگ مهدویت و دفاع مقدس این است که چون فرهنگ انتظار، با منافع استکبار سازگاری ندارد، همه ی سعی و تلاش استکبار این بود که با این فرهنگ مبارزه کند؛ بنابراین برای مبارزه با این فرهنگ، از شگردهای مختلفی استفاده کرده اند که یکی از آن ها، کم رنگ جلوه دادن انتظار و فرهنگ مهدویت و حتی انکار اصل این فرهنگ است. بنابراین در بسیاری از دایره المعارف های معروف دنیا مانند دایره المعارف بریتانیکا و دایره المعارف دین و اخلاق مارگلی یوت و یا در بسیاری از تبلیغات خودشان، به دنبال کم رنگ کردن فرهنگ مهدویت هستند؛ ولی دفاع مقدس ما توانست به خوبی فرهنگ انتظار و مهدویت را به گوش جهانیان برساند و به آنها بفهماند که از عوامل مهم پیروزی ملت ایران در مقابل زورگویان عالم، روحیه ی انتظار و فرهنگ مهدویت است؛ بنابراین فرهنگ مهدویت که کم کم در حال کم رنگ شدن بود، دفاع مقدس بار دیگر جان تازه ای به آن داد و دشمنان را به حیرت وادار کرد. دلیل این مطلب نیز نتایج کنفرانس تل آویو است که در دسامبر سال 1948 م برگزار شد.

6. الگوهای مناسب برای منتظران.

یکی دیگر از رابطه های دفاع مقدس و فرهنگ مهدویت، الگوسازی برای نسل منتظر و یاوران حضرت است؛ چرا که هر انقلاب، به یاران و همراهان فداکار نیاز دارد تا با کمک های فیزیکی و معنوی آنها، انقلاب را به پیش ببرند. حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) نیز از این قاعده مستثنی نیست و مسلماً به کمک و همراهی مخلصانه ی یارانی نیازمند است.
در روایات، ویژگی های خاصی برای یاران امام عصر (عج) ذکر شده است که با تفکر در آنها و تشخیص میزان انطباق خودمان بر این ویژگی ها، می توانیم بفهمیم در این مبارزه ی جهانی، چه جایگاهی داریم. آیا ما نیز در خیل سپاه حضرت هستیم یا مقابل آن حضرت، صف می کشیم؟ کسانی که دوست دارند از منتظران واقعی امام عصر باشند، می توانند در این زمینه شهدا را به عنوان الگو انتخاب کنند؛ چرا که آنان توانستند ویژگی های زیادی از یاران امام عصر (عج) را در خود ایجاد نمایند. به عنوان نمونه، روحیه ی شهادت طلبی که از خصوصیات یاران امام زمان (عج) است، در بین رزمنده ها موج می زد. کسی که دوست دارد از منتظران واقعی امام عصر باشد، باید روحیه ی شهادت طلبی را در خود ایجاد کند تا در هنگام ظهور بتواند بدون هیچ ترس و واهمه ای به سپاه حضرت بپیوندد و با جان و دل از حریم ولایت دفاع کند.
برخی گمان می کنند ویژگی هایی که در روایات، برای یاران حضرت ذکر شده، ویژگی هایی کاملاً استثنایی است؛ ولی دفاع مقدس ما ثابت کرد حتی در عصری که عصر ظلم و ستم است، باز هم می توان این ویژگی ها را کسب کرد. به بیانی دیگر رزمنده های ما در طول جنگ نشان دادند که یاری حضرت در هر عصر و هر زمانی ممکن است؛ آنان بر تمام آن روایات مهر صحّت زدند و با رشادت هایی که از خودشان نشان دادند، آن روایات را عملاً تفسیر کرده، و ویژگی های زیادی از ویژگی های یاران امام عصر (عج) را در خود ایجاد نمودند؛ بنابراین کسانی که در پی کسب خصوصیات مهدی یاوران هستند، می توانند با رجوع به خاطرات رزمنده ها و شهدای هشت سال دفاع مقدس الگوهای خوبی را به دست بیاورند.



نوع مطلب : مهدویت، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1391/10/13 :: نویسنده : حسین
اشهَدُ انـَّکَ اَمینُ الله وابنُ امینهِ؛ گواهی می دهم که تو امانت دار خدا و پسر امانت دار او هستی.
- عِشتَ سَعیداً وَ مَضَیتَ حَمیداً وَ متَّ فـَقیداً مـَظلوُماً شهیداً؛ گواهی می دهم که سعادتمند زندگی کردی و ستوده در گذشتی، و هنگامی که رحلت کردی از وطن خود دور بودی و در حالی که ستم دیده بودی، به شهادت رسیدی.
- و اشهـَدُ انَّ الله مـُنجـِزٌ ما وَعـَدَکَ ؛ و گواهم که خدا وفا کند بدان چه تو را وعده داد.
- و مُهلِکٌ مَن خـَذلـَکَ و مُعـَذبٌ مَن قتلکَ؛ و ( خدا) هلاک کند هر آن کس که تو را رها کرده و ترک گفته وعذاب کند کسی که تو را کشت.
- و اشهـَدُ انـَّکَ وَفیتَ بِعَهدِ الله؛ و گواهی می دهم که به عهد خدا وفا کردی .
- و جاهـَدتَ فی سـَبیلِهِ حتی اتیکَ الیـَقینُ ؛ و در راه (خدا) ، تا رسیدن لحظه مرگ جهاد کردی .
آن حضرت به دلیل موقعیت خاصّی که برایش پیش آمده، درس های زیادی به طور عملی به تمام انسان های تاریخ و جوامع بشری داده است که به اختصار بیان می کنیم:

الف - فضایل شخصی و فردی:

1- توحید و عرفان.
2- عبادت و بندگی.
3- ترک از خودبیگانگی در برابر دنیا و خواسته های آن.
4- تسلیم در برابر رضای خداوند.
5- آگاهی و شناخت به تمام ارزش های الهی و انسانی.
6- شجاعت و مروّت.
7- استقامت و پایداری در برابر ناملایمات و سختی ها.
8- عزّت نفس و مناعت طبع.
9- عفو و بخشش.
10- نترسیدن از مرگ و شهادت و استقبال نمودن از آن.
و دیگر ویژگی های فردی که در کتب دیگر مطرح است

ب - اجتماعی و سیاسی:

1- ایثار و از خودگذشتگی.
2- وفاداری.
3- برابری و نفی تبعیضات ناروا.
4- عزّت سیاسی.
5- امر به معروف و نهی از منکر.
6- نبودن پیروزی حقیقی در اکثریت.
7- قربانی کردن مصلحت در پای حقیقت؛ یعنی ترک سیاست های محافظه کارانه، برای اثبات حقیقت.
8- مبارزه با زور و استبداد، و بیعت نکردن با مستبدان و مستکبران.
9- جدا نبودن سیاست حقیقی از دیانت و یکی بودن حماسه و عرفان.
این درس ها و پیام ها ، قطره ای است از دریای بی کران از عالی ترین نمونه انسانیّت. حال چگونه می شود، کسی خود را هماهنگ آن امام کرده باشد، وجیه و آبرومند نزد خداوند نبوده و عاقبت به خیر نشده باشد. و چگونه ممکن است، انسانی در دنیا با آن حضرت، همگون و هم عقیده و هم جهت (فردی، اجتماعی، سیاسی) باشد و در آخرت از مقام قرب، رحمت و مغفرت به دور باشد، اصولاً تضمین آخرت و سعادت در آنجا بستگی، به سعادت در دنیا دارد، پس حال که دانستیم در همراهی با حسین علیه السلام چه ارزشی نهفته است، جای آن دارد که با تمام خضوع و خشوع از خدای متعال خواستار وجاهت و مقبولیت نزد خودش به واسطه همراهی با حسین علیه السلام باشیم.





نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1391/10/2 :: نویسنده : حسین
Mohamad-ebrahim-hemat-034.jpg



نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1391/10/2 :: نویسنده : حسین


رفتیم توی سردخانه. جنازه‌ها را دراز به دراز کنار هم چیده بودند. غوغایی بود. شروع کردیم به گشتن رسیدیم به جنازه‌ای که توی جاده دیده بودمش، شناختمش، دکمه‌های پیراهنش را باز کردم. عرق گیر قهوه‌ای رنگ تنش بود. زیپ بادگیر را باز کردم. چراغ قوه قلمی توی آن بود برخاستم کمر راست کردم و گفتم: «خودشه. این حاجیه، صد درصد خود حاجیه».


لشکر را از طلاییه کشیدند عقب و فرستادند جزیره مجنون. یک حاج همت بود و یک جزیره. از آن روزی که لشکر را آورد توی جزیره، امید همه به او بود. بی‌خود به حاجی «سردار خیبر» نگفتند. بگذارید از روز آخر حاجی بگویم؛ مرا کشیدند کنار و گفتند: «دو تا از بچه‌های اطلاعات قرار است بیایند. من نشانی تو را دادم. برو کنار خاکریز بایست وقتی آمدند، بتوانند تو را پیدا کنند.».

بچه‌های اطلاعات را نمی‌شناختم. حاجی به آنان نشانی‌هایم را داده بود. بعد هم گفت: «برو سعید مهتدی و حسن قمی را هم توجیه کن.».

آن موقع فکر می‌کردم قرار است آن دو، خط را تحویل بگیرند. نگو لشکر می‌خواست خط را تحویل بدهد و برگردد عقب. بادگیر آبی رنگ تن حاجی بود. خداحافظی کردم و با پناهنده راه افتادیم و رفتیم جایی که حاجی نشانی‌اش را داده بود، به انتظار ایستادیم. هواپیماها بالا سرمان شیرجه می‌رفتند و مرتب اینجا و آنجا را بمباران می‌کردند. جزیره یکپارچه آتش شده بود.

آن دو نفر طبق قرار آمدند. بردمشان خط مقدم و توجیه‌شان کردم: فاصله‌مان با دشمن این قدر است، فلان قدر نیرو داریم، استعداد این قدر و ... کارمان که تمام شد، سوار موتور شدیم و برگشتیم. یک راست راندیم طرف قرارگاه لشکر، تا گزارش کار را به حاجی بدهم. آتش دشمن شدید بود و خدایی تند می‌رفتیم. یکباره دیدم یک جنازه وسط جاده افتاده. سرعت کم کردیم و ایستادیم. به پناهنده گفتم: «بیا این جنازه را بکشیم کنار جاده. این ماشین‌ها تند می‌روند. یک وقت له‌اش می‌کنند.».

پیاده شدیم و دست و پای جنازه را گرفتیم و گذاشتیمش کنار جاده. شلوار پلنگی با گل بوته‌های سرخ و یک بادگیر آبی تنش بود. گفتیم: «رسیدیم، به بچه‌های تعاون می‌گوییم بیایند جنازه این بنده خدا را ببرند عقب.».

سوار شدیم و یکسره راندیم تا قرارگاه، پیاده که شدیم، چند تا از فرمانده لشکرهای دیگر را هم دیدم. به نظرم وضعیت غیرعادی آمد. داشتند در گوشی با هم صحبت می‌کردند نگران شدم. رفتم توی سنگر، وسط سنگر، یک پارچه سفید زده بودند که ورود افراد متفرقه به آن طرف ممنوع بود. دیدم همه این طرف نشسته‌اند برای خاطر جمعی، پرده را کنار زدم. حاجی آن طرف هم نبود.

یکی از بچه‌ها آمد کنارم و در گوشم پرسید: «حاجی کجاست؟».

یک جوری نگاهم کرد. گفتم: «خودم دنبالش هستم.».

اشاره کرد به دور و بری‌ها و گفت: «این‌ها یک چیزهایی می‌گویند حاجی شهید شده.».

یکهو چیزی مثل برق از ذهنم گذشت، به پناهنده گفتم: «اون که تو جاده افتاده بود، حاجی نبود؟».

یک لحظه تو چشمان هم نگاه کردیم و بی آنکه چیزی به هم بگوییم، دویدیم بیرون و پریدیم پشت موتور.

نمی‌دانم چطور به آنجا رسیدیم. انگار توی هوا پرواز می‌کردیم و انگار گلوله‌های توپ و خمپاره، ترقه بچه‌های بازیگوش است که کنارمان منفجر می‌شود. وقتی رسیدیم، دیدیم جنازه‌ای در کار نیست

صدایش بریده بریده بود و گفتم: «نه بابا، خودم یک ساعت پیش باهاش صحبت کردم. همه‌اش حرف است.».

شهید همت!

یکهو چیزی مثل برق از ذهنم گذشت، به پناهنده گفتم: «اون که تو جاده افتاده بود، حاجی نبود؟».

یک لحظه تو چشمان هم نگاه کردیم و بی آنکه چیزی به هم بگوییم، دویدیم بیرون و پریدیم پشت موتور.

نمی‌دانم چطور به آنجا رسیدیم. انگار توی هوا پرواز می‌کردیم و انگار گلوله‌های توپ و خمپاره، ترقه بچه‌های بازیگوش است که کنارمان منفجر می‌شود. وقتی رسیدیم، دیدیم جنازه‌ای در کار نیست. او را برده بودند. فقط رد خون هنوز روی زمین بود که تا روی جاده کشیده شده بود. دو روز گذشت؛ دو روزی که انگار یک عمر بود. روز دوم پیغام فرستادند که شیبانی هر چه سریع‌تر بیاید این طرف آب. برگشتم ولی دلم توی جزیره بود گفتند: «جنازه حاجی گم شده!».

باورم نمی‌شد. گفتند از طرف قرارگاه دستور داده‌اند بروی «سپنتا» و جنازه حاجی را پیدا کنی.

با «عبادیان» راه افتادیم. قبل از عملیات عبادیان سه تا زیر پیراهنی قهوه‌ای رنگ و سه تا چراغ قوه قلمی آورده بود و یکی از آن‌ها را داده بود حاج همت.

رفتیم توی سردخانه. جنازه‌ها را دراز به دراز کنار هم چیده بودند. غوغایی بود. شروع کردیم به گشتن رسیدیم به جنازه‌ای که توی جاده دیده بودمش، شناختمش، دکمه‌های پیراهنش را باز کردم. عرق گیر قهوه‌ای رنگ تنش بود. زیپ بادگیر را باز کردم. چراغ قوه قلمی توی آن بود برخاستم کمر راست کردم و گفتم: «خودشه. این حاجیه، صد درصد خود حاجیه».

برگشتیم تا خبر پیدا شدن جنازه فرمانده لشکر را بدهیم.

گفتند: «همان کسی که جنازه را پیدا کرده، جنازه حاجی را مخفیانه ببرد تهران».

گفتم: «یک راننده می‌خواهم».

یک راننده هم همراهم فرستادند. گفتند: «با بیمارستان نجمیه هماهنگ شده، جنازه را تحویل بدهید و هیچ کس هم خبردار نشود.».

لشکر توی جزیره داشت می‌جنگید چند روز قبل هم «زجاجی» قائم مقام لشکر شهید شده بود. به خاطر همین قرارگاه گفته بود باید شهادت حاجی مخفی بماند. یادم هست وقتی مواضع ما توی جزیره تثبیت شد رادیو اعلام کرد که حاجی شهید شده خون حاجی بود که دشمن را از پا انداخت.

رسیدیم جلوی پادگان دو کوهه. ساختمان‌ها غمگین ایستاده بودند تا حاجی را مشایعت کنند، گردان ها همه‌شان آمده بودند، حبیب، عمار، حمزه، کمیل، مالک، مقداد، انصار، ذوالفقار و... همه. پادگانی که حاج همت. لشکر 27 حضرت رسول (ص) را به کمک حاج احمد در آنجا تشکیل داده بود. آن دو از هم خاطرات زیادی داشتند. دلم نیامد از جلوی پادگان بی‌تفاوت بگذرم. گفتم بگذار پادگان در آخرین دیدار، خوب حاجی را ببیند، عجب لحظه‌ای بود!.

تشییع جنازه شهید همت

فرمانده هان، جلوی پادگان ایستاده بودند. تا مرا دیدند، ریختند و جلوی آمبولانس را گرفتند. می‌خواستند حاجی را ببرند توی پادگان، نگذاشتم ده - دوازده نفری به زور سوار شدند. حرکت کردیم آمدیم جلوتر ایستادیم و بچه‌ها برای آخرین بار سیر حاجی را دیدند.

نیمه شب بود که رسیدیم تهران و یک راست راندیم تا بیمارستان نجیمه جنازه را تحویل دادم. توی بیمارستان ویلان و سرگردان بودم. یکهو حاج کوثری را دیدم. توی طلاییه مجروح شده بود. همدیگر را بغل کردیم. پرسید: :شیبانی! اینجا چه می‌کنی؟

با بغض گفتم: «یک نفر اورژانسی داشتم، آوردم».

گفت: «می‌گویند حاج همت شهید شده و قراره بیارندش اینجا.».

آمدیم توی محوطه. گریه‌ام گرفت. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. با هم رفتیم طرف سردخانه گریه امانم نمی‌داد. تا صبح مسئولین، وزیران و وکلا یکی یکی می‌آمدند و جنازه حاجی را می‌دیدند. من مانده بودم و یک دنیا غم. به خدا حاجی خیلی مظلومانه شهید شد. هنوز هم که هنوز است وقتی به یاد آن لحظات می‌افتم، گریه‌ام می‌گیرد.






نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1391/09/25 :: نویسنده : حسین
[http://www.aparat.com/v/ZNcvP]




نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

وبلاگی برای آنان که می اندیشند

مدیر وبلاگ : حسین
نویسندگان
نظرسنجی
آیا دوست دارید این وبلاگ بروز شود؟؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تماس با ما



در این وبلاگ
در كل اینترنت

معرفی صفحه به دوستان

* نام شما

ایمیل شما *

ایمیل دوست شما *

ایمیل دوست دیگر شما